برچسب:
نویسنده: النا شاکری
توبه نَشِکستیم و به آن عهد نشستیم
یارب تو بگو حرمت ماهم به فنا رفت؟
ساقی قدحی داد و شکستیم قدح را
او آنچه نظر داشت به یک باد هوا رفت
زاهد برو خوش باش شکستی دل مارا
برسِجده نشستیم و ندیدی که چه ها رفت
عارف قدحی داد شدم مست و ملولش
بی پرده دلم پر زد و تا پیش خدا رفت
ما خانه بدوشیم و نداریم غمی چون
مردی به همین است که با درد و بلا رفت
#ادریس_حیدری.
برچسب:
نویسنده: النا شاکری
دیدی که چه کردی ، بگو دربه دری را
آن گریه و آن ناله ی وقت سحری را
رفتی و شکستی دلِ معشوقه ات ای یار
خواندی زدلم این دلِ خونین جگری را؟
من برگِ خزان دیده ام ای بادِ فسونگر
بر سینه نشاندی چه بگویم تبری را
یک نامه فرستادی و از تو خبری نیست
دیدم زتو افسوس همه خیره سری را
دیوانه مپندار مرا با که نشستی
آن قاصدک آورد خبرِ دور و بَری را
#ادریس_حیدری.
برچسب:
نویسنده: النا شاکری
یارب مخواه اشکی ، دامان من بیفتد
فصلِ بهارِ عمرم ، پایان من بیفتد
امشب خیال رویت دل می برد زجانم
اشکی زدیدگان و مژگان من بیوفتد
یک غنچه ایی نهادم بر طُره یِ قشنگت
آهسته تر نبینم ، ریحان من بیفتد
بعد از شبِ جدایی من ماندم و نگاهت
کاری نکن از این دل ایمان من بیفتد
حرفی به سینه دارم ناگفته بهتر آنست
راضی مباش دردی بر جان من بیفتد
#ادریس_حیدری.
برچسب:
نویسنده: النا شاکری
برچسب:
نویسنده: النا شاکری